تبلیغات
دردعاشق
   

منوی اصلی

صفحه اصلی
ارتباط با مدیریت
 نسخه آر اس اس

[yahoo]

منوی موضوعات

 عمومی

آرشیو

  شهریور 1384 (16)

نویسندگان

 مجید (16)

جستجو

 

خبرنامه

 

نظر سنجی

 

دوستان من

 

لینكدونی

  آرشیو لینكدونی

آمار

امروز : پنجشنبه 30 آبان 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :

كل نظرها :
كل بازدید ها :

ایجاد صفحه :
- ثانیه

طراح قالب


 

.: انتظار 2 :.

موضوع : عمومی ,

 انتظار  2

قلبی در این سوی دنیا و قلبی دیگر در آن سوی مرزها ، بی خبر از

 چهره قلب تنها

تنها من می دانم كه او معشوق است و او هم می داند كه من عاشقم

به یاد روزهایی كه خورشیدمان یكی بود ، به یاد روزهایی كه مهتابمان نورانی بود

به یاد روزهایی كه ستاره ها را در آسمان می چیدیم و به همدیگر

هدیه می دادیم

به یاد روزهایی كه غروبمان یكی بود ، به یاد روزهایی كه در موقع

 غروب چشمهایمان بارانی میشد …. اما اینك خورشید و ماهتابمان

یكی نیست … روزها همدم من خورشید است و همزبان تو مهتاب

درد و دلهایم را به خورشید می سپارم تا زمانی كه به آسمان تو آمد

به تو بگوید دردم را…! شبها به انتظار ماه می نشینم تا چهره تو را

در آن ببینم و درد و دلهایت را از ماه بشنوم… ستاره ها را دسته

دسته برایت چیده ام و در سبد دلم گذاشته ام تا زمانی كه همدیگر را

ببینیم من آنها را به تو هدیه دهم

ماه شب تو درخشان تر از خورشید آسمان من است… خورشید در

زمان غروبش از چشمهای گریانم عكس گرفت تا زمانی كه به آسمان

تو می آید آن عكسها را به تو نشان دهد … می خواهد بگوید با اینكه

 تو در آن سوی دنیا هستی اما معشوقت همچنان عاشق قلب تو

هست و خواهد ماند و همچنان چشمانش از دوری تو بارانی است.

…مرز بین من و تو عشق است ، مرز بین من و تو انتظار است ، نه

غم و غصه و گریه! قلبهایمان این فاصله را نمی شناسد چون همین

 خورشیدی كه روزها در آسمان من است روزهای تو نیز در

آسمانت می درخشد

قلبهایمان این فاصله را نمی شناسد چون آنها عاشقند ، همین و بس!

پس ما به انتظار می نشینیم به روزی كه خورشید و ماهمان یكی

شود و با هم و در كنار هم غروب و طلوع زیبای خورشید را ببینیم


ارسال نظر

« نویسنده : مجید «» تاریخ ارسال : چهارشنبه 30 شهریور 1384 «» تعداد نظرات :  ()»

.: انتظار :.

موضوع : عمومی ,

انتظار

قلبی در این سوی دنیا و قلبی دیگر در آن سوی ابرها.

بی خبر از چهره قلب تنها. فقط می داند من عاشقم و من هم می دانم او معشوق

است.هنوز او را ندیده ام اما حرفهایش به من ندای آمدنش را می دهد.

درست است كه ما همدیگر را ندیده ایم اما مهر و محبت همدیگر را احساس كرده

ایم.می دانم در قلب تو چه می گذرد .دیدار فرا خواهد رسید به زودی انتظار
 
قلبهایمان به پایان خواهد رسید و ما همدیگر را خواهیم دید.

سرنوشت به زودی ما را به هم می رساند.

حرفهایت زیباست ، امید زندگی كردن را به من می دهد ، امید دوباره عاشق شدن را

. تنها یك جمله می تواند این دلخوشی را به من بدهد كه تو را در كنارم
 
احساس كنم فقط بگو فراموشت نخواهم كرد تا آخر راه زندگی مان.

من هیچگاه تو را فراموش نخواهم كرد مطمئن باش این مهر و محبتی كه نسبت
 
به من داری را از یادها فراموش نخواهم كرد و همیشه تو را در قلبم نگه نخواهم
 
داشت . مرا فراموش نكن چون من تو را فراموش نخواهم كرد .

تو با حرفهایت با نامه هایت مرا امیدوار خواهی كرد تا من بتوانم تو را

تنها دلخوشی زندگی قرار دهم .

می خواهم دردل د دلم را خالی كنم با تو و با قلب تو.


ارسال نظر

« نویسنده : مجید «» تاریخ ارسال : چهارشنبه 30 شهریور 1384 «» تعداد نظرات :  ()»

.: باران :.

موضوع : عمومی ,

باران

ای باران ببار كه دلم هوای یارم را كرده است

ای باران قطره هایت مرا به یاد اشكهای یارم می اندازد

ای باران هوایت مرا یاد هوای دیدن عشقم می اندازد

ای باران صدایت مرا به یاد صدای درد و دلهای یارم می اندازد

ای باران حضورت مرا به یاد حضور یارم در آغوشم می اندازد

ای باران نوای دلنشین تو مرا به یاد حرفهای زیبا و درد و دلهای عاشقانه
 
با یارم می اندازد باران ببار و مرا آرام كن ، ببار تا چشمهایم نیز همراه با تو ببارند

باران ببار تا من با جامه ای گرم در زیر قطره هایت به یاد یارم قدم بزنم

میخواهم به زندگی ام به عشقم ، به لحظه هایی كه با یارم می باشم در

زیر قطره هایت فكر كنم… شاید در این لحظه هایی كه در حال و هوای بارانی
 
می باشم قطره ای از اشكهای یارم نیز بر روی گونه هایم احساس كنم…
 
آسمان با گونه ای خیس میخواهد دلش را خالی كند ،

 مانند من كه میخواهم با گریه همراه با آسمان دلم را خالی خالی كنم

ای باران ببار تا من نیز مانند تو ببارم …
 
بغض آسمان كه شكسته شود بغض من نیز همراه با آسمان شكسته خواهد شد …
 
بغض دوری از یارم و بغض لحظه هایی كه با یارم و عشقم در زیر باران قدم میزدیم !
 
باران ببار كه دلم هوای یارم كرده است ای باران وقتی میباری دیگر سردی آن قطره
 
هایت را احساس نمیكنم ، در آن زمان گرمی دستهایی را احساس میكنم كه یك روز
 
دستهای سرد مرا گرفته بود و در زیر قطره هایت قدم میزدیم…
 
ای باران وقتی میباری دیگر آن لحظه های سرد و پر از غم و غصه را احساس

نمیكنم ، چون آن طراوت و تازگی ات و آن عطر دلنشینت
 
مرا به حال و هوای یارم  میبرد ای باران مرا آرام كن …

قطره هایت از سوی ابرهایی می آید كه بغض دیرینه ای دارند

قطره هایت به پاكی اشكهای یارم هستند ،

عطرت به خوشی و دلنشینی عطر پیراهن یارم می باشد، گرمی حضورت مانند گرمی
 
حضور یارم در آغوشم می باشد ، لطافتت به نرمی بدن یارم می باشد ،
 
نوایت به زیبایی حرفهای یارم می باشد ،

هوایت مرا به حال و هوای زمانی می برد كه با یارم می باشم…
 
ببار ببار ببار ، با آن قطره هایت بر گونه های من ببار ،
 
و گونه های خیس مرا خیستر كن ببار تا شاید من در زیر قطره هایت

و این آسمان غم گرفته به خوابی روم
 
كه شاید در آن خواب حضور یارم را احساس كنم


ارسال نظر

« نویسنده : مجید «» تاریخ ارسال : چهارشنبه 30 شهریور 1384 «» تعداد نظرات :  ()»

.: ساحل عشق :.

موضوع : عمومی ,

ساحل عشق

در كنار ساحل دلباز عشق روبروی امواج متلاطم دریای عشق بر روی
 
شن های گرم ساحل نشسته بودم .

حس عاشقی در من بیشتر شده بود به غروبی كه كم كم به آسمان سلام می كرد
 
می نگریستم و به دریایی كه رو به سرخی بود .

یك تكه كاغذ و یك قلم در آن سوی ساحل ، یك یار مهربان ،

یك یار همزبان در سوی دیگر و من هم در این سو.

از مهر بنویسم ، از محبتش ، از نگاه عاشقانه اش به دریا ، از چه بنویسم ؟

چشمان آبی او آبی تر شده بود با نگاه كردن به دریا و دریا هم كه رو به سرخی
 
می رفت چشم او هم از سرخی پر از اشك شده بود .

چشم او تبدیل به دریا شده بود چشمی آبی و پر از اشك.

در چشمانش نگاه می انداختم و می نوشتم او را به زیباترین چهره ها تشبیه می كردم
 
چون او لیاقت آن همه زیبایی را داشت او برایم مقدس بود ،

او برایم عزیز بود .با همان كا غذ و قلم و با همان ساز باد و موج ها ،
 
چه زیبا بود چه لحظه به یاد ماندنی بود . صدای امواج دریا ، كنار ساحل دلباز ،

غروب با رنگ نازش همراه با اشك های یارم مرا به دنیای دیگری برده بود

دنیایی كه شاید بتوان آن را دید اما در خواب ، در رویا.


ارسال نظر

« نویسنده : مجید «» تاریخ ارسال : چهارشنبه 30 شهریور 1384 «» تعداد نظرات :  ()»

.: وقتی تو آمدی :.

موضوع : عمومی ,

وقتی تو آمدی

وقتی تو آمدی پاییز دلم بهار شد ، كویر دلم گلستان شد

وقتی تو آمدی قلب شكسته ام پر از عشق شد ، زندگی ام پر از طراوت و تازگی شد

تو مانند بارانی بر روی من باریدی و تن خسته و غم زده مرا پر از طراوت عشق

كردی تو مانند گلی در باغچه قلبم روییدی و قلب سوخته مرا گلستان عاشقی كردی

تو مانند مهتابی بر آسمان دلم تابیدی و دل تاریك مرا پر از نور عشق خودت كردی

تو با گرمای وجودت زمستان سرد دلم را گرم گرم كردی

وقتی تو آمدی احساس میكردم دنیا مال من است چون تو دنیای منی

وقتی تو آمدی خوشبختی را با تمام وجود حس میكردم چون تو همان امید زندگی منی

تو كه آمدی مرغ عشقی كه در باغ دلم نشسته بود آواز عاشقانه اش را شروع به

خواندن كرد … تو كه آمدی گذشته های تلخم همه از صحنه قلبم سوخت و از بین رفت

تو كه آمدی تمام خاطرات گذشته از دفتر دلم سوزاندم ،

و همه را از صندقچه قلبم بیرون ریختم و از یادم بردم

تو كه آمدی عاشقی برایم پر معنا تر از گذشته شد ،

كلام دوست داشتن مقدس تر از همیشه

شد ، و داستان لیلی و مجنون برایم واقعی تر از قبل شد

تو كه آمدی تنهایی به عزا نشست ، غم سفر كرد و قلبم به استقبال عشق رفت

وقتی تو آمدی ساحل دریای دلم پر از مروارید و صدف شد ،

و دیگر در كنار ساحل تنها نبودم تو نیز با من بودی

تو كه آمدی شبهای شهر ستاره باران شد ، دروازه شهر گلباران شد

تو مانند یك نوای عاشقانه در قلبم نشستی و قلب مرا

با آن نوای آرامت پر از محبت كردیتو مانند پرنده ای در دلم نشستی
 
و با پروازت در آسمان دلم ، به من غرور پرواز به دشت عشق بخشیدی

تو مانند یك خاطره شیرین در دفتر عشقم می مانی و خواهی ماند

دفتر عشق را همراه با كلام مقدس تو و با تمام خاطرات شیرینی كه با هم داشتیم در
 
صندقچه قلبم میگذارم و كلیدش را به دست حق میسپارم


ارسال نظر

« نویسنده : مجید «» تاریخ ارسال : چهارشنبه 30 شهریور 1384 «» تعداد نظرات :  ()»

.: غوغایی فراتر از عشق :.

موضوع : عمومی ,

غوغایی فراتر از عشق

آهای ، ای مردمان ، ای عاشقان ، ای راهیان ، ای صادقان ، ای عارفان…

آهای من درد و دل دارم ، درد و دلی كه
 
خالی كردن آن برابر با شكسته شدن بغض دیرینه ام…

آهای ای ستاره گان ، ای كهكشانها ، ای آسمان ،

ای باران، ای ابرهای سیاه سرگردان ، خورشید درخشان…

لحظه ای به من نظری اندازید ، می خواهم با همه شما درد و دل كنم…

می خواهم با غرور هر چه تمام تر خودم را جای شما بگذارم

و مثل همه شما كه با من درد و دل می كنید درد و دل كنم…

ای ستاره و كهكشان شما كه شبهای مرا زیبا كرده اید ،
 
ای آسمان كه وقتی ابری می شوی و اشك میریزی یك نوع با من درد و دل می كنی ،
 
ای خورشید درخشان با ان چهره درخشانت روزهایی كه با خدای خودم درد و دل
 
می كنم را روشن می كنی…پس همه بیایید به درد و دل من گوش كنید…

آهای پرندگان ، پروانه ها ، زندانیان …

آهای پرندگان كه در قفس اسیر شده اید شما هم گوش كنید تا دلم را برایتان خالی كنم…

مطمئن باشید من هم مثل شما در این دنیای دیوانه وار اسیر شده ام ،
 
مثل شما كه در قفس اسیر شده اید در دلتان می دانم چه می گذرد…

آهای دنیا ، بندگان ، كافران ، مومنان گوش كنید درد و دلم را…!

می خواهم بدون هیچ تریدیدی به سوی آسمان پرواز كنم و با غرور هر چه تمام تر
 
مثل عقاب با بالینی بلند بال بگشایم و به سوی آسمان و خورشید پرواز كنم…

می خواهم باغرور هر چه تمام تر عشق واقعی ام را به همگان نشان دهم…

می خواهم با به وحود آوردن عشقی بالاتر از لیلی و مجنون قصه لیلی و مجنون را از
 
صحنه قصه ها و خاطرات ماندنی حذف كنم .

می خواهم گذشته ها و خاطرات لیلی و مجنون با دست روزگار بسوزند و
 
جای آن قصه من و معشوقم قرار بگیرد …!

می خواهم طعم شیرین ترین عشق دنیا را بچشم و به معشوقم هم بدهم تا احساس كند…

من می توانم …آهای دنیا من می خواهم ، و می توانم و خواهم كرد… بغض عاشقان را
 
خواهم شكست ، غوغای عشق را آرام میكنم و غوغایی فراتر از عشق به پا می كنم…

من ثابت میكنم عاشقم…من ثابت میكنم از لیلی و مجنون نیز دیوانه ترم…

معنای واقعی عشق را نشان خواهم داد…!

آهای عاشقان خواهید دید غم و غصه عشق یعنی چه؟

اهای عاشقان احساس خواهید كرد گریه كردن به خاطر عشق چگونه است…

آهای عاشقان نشان خواهم داد عشق همه شما بیهوده است و نشان خواهم داد
 
معنی واقعی عشق یعنی چه؟

آهای عاشقان نشان خواهم داد جنون و دیوانگی به خاطر عشق چگونه است!…

من ثابت خواهم كرد و نشان خواهم داد خاطرات با عشق بودن چگونه خواهد گذشت…

كاری میكنم ، غوغایی به پا میكنم كه این غوغا تا ابد و قرنها در قصه ها ثبت شود …

آهای عاشقان منتظر قصه ای پر حادثه تر از لیلی و مجنون نیز باشید…!

اهای عاشقان آهای دنیا ، آهای خدای مهربان…!

می خواهم آن كوهی كه فرهاد به خاطر عشقش شیرین از جا كند را خیلی ناچیز تر از

كاری كه من می خواهم انجام دهم را جلوه دهم…!

من می خواهم دنیا را از جا در بیاورم…!

می خواهم ماه را جای خورشید و خورشید را جای ماه بگذارم…

فقط به خاطر نشان دادن معنی واقعی عشق!!!

قصه عشق من و…

چند خطی باقی است تا پایان درد و دلهایم…

چند نقطه…اما …( پر از مفهوم) …پر از دلایل و افكار عاشقانه…!

آهای دنیا نشان خواهم داد منتظر فاجعه ای دیگر باشید…!


ارسال نظر

« نویسنده : مجید «» تاریخ ارسال : چهارشنبه 30 شهریور 1384 «» تعداد نظرات :  ()»

.: :.

موضوع : عمومی ,

از هر چه كه نوشتم باقی نماند به جز

از بهار نوشتم ، بهارم تبدیل به خزان شد…

از باران نوشتم ، دیگر باران نبارید و همه جا خشك و بی آب شد …

از ستاره ها نوشتم ، دیگر ستاره ای در آسمان زندگی ام ندیدم و آسمان تیره و تار شد!

از خورشید نوشتم ، خورشید همیشه در پشت ابرها بود و یا وقتی هم از پشت ابرها

بیرون می آمد غروب می كرد…

از گل ها نوشتم ، گلهای باغچه زندگی دیگر نروئید و آن یك گل هم كه روئید پر پر شد!

از دریا نوشتم ، دریا كویری تشنه و بی جان شد!

از شمع فروزان نوشتم ، شمع خاموش خاموش شد!

از سرنوشت نوشتم ، سرنوشت از پشت مرا خنجر زد!

از آواز پرندگان نوشتم ، پرندگان بی آواز و پر از سكوت شدند!

از تنهایی نوشتم ، تنهایی بلای جانم شد !

از فراموشی نوشتم ، فراموشی مرا در به در كرد!

از لیلی و مجنون نوشتم ، قصه آن از صحنه روزگار پاك شد!

در دفتر عشق از عشق نوشتم ، عشق مثل باران بهار در دل سوخته من بارید و
 
رفت و دفتر عشقم نیز سوخت!

اما از قلب مهربان تو و اسم قشنگ تو كه نوشتم یاد و

خاطره آن همیشه مثل افسانه ها و قصه ها در صحنه روزگار باقی ماند!


ارسال نظر

« نویسنده : مجید «» تاریخ ارسال : چهارشنبه 30 شهریور 1384 «» تعداد نظرات :  ()»

.: تصویر عشق :.

موضوع : عمومی ,

تصویر عشق

با ورود تو به قلب شكسته من و التیمام درد بی درمان من زندگی برایم رنگ دیگری شد

تو همان دوای درد بی درمان بودی ، تو همان فرشته نجات من بودی

زمانی كه من داشتم در دره نا امیدی سقوط میكردم تو آمدی و مانند فرشته مرا نجات
 
دادی به زندگی ام امید بخشیدی و مرا امیدوار به زندگی ام كردی

امید به پروازی دوباره در دشت عشق ، امید به كشیدن تصویری از عشق!

تصویر عشق را بر روی دفتر زندگی همانند چهره تو ترسیم كردم ،
 
چون تو همان عشق بودی!

نه احساسی از عشق بودی و نه كلمه ای از عشق ،

نه عاشق بودی و نه معشوق تو خود خود عشق بودی برایم!

عشق با تمام معانی و درك و احساس و زیبایی آن!

تمام زیبایی های عشق در چهره و وجود تو خلاصه می شود!

عشقی كه عاری از هر گونه گرد و غبار غصه است و جدایی!

تصویر تو كشیدنی نیست حتی برای تجسم آن نیز باید به رویاها سفر كرد!

آنقدر زیبایی كه نمیتوان تصویری از تو بر روی صفحه ای از دفتر زندگی كشید!

ای تو كه زیباترین زیبایی هستی ، و امیدوارترین امید هستی با ورودت به قلبم زندگی ام
 
مانند تصویری شد كه شاید در خواب میتوانستم آن را ببینم!

انگار دنیا مال من بود و گل خوشبختی تنها برای من در باغچه زندگی روییده شده بود!

انگار باران عشق تنها برای من می بارید و چلچله

تك درخت زندگی تنها برای من آواز عاشقی را میخواند !

تو الگوی همه عاشقانی ، تو سرچشمه هر چشمه زیبایی ها هستی!

با ورود تو به قلبم و امیدی كه به من دادی دنیا برایم رنگ عشق شد!

و تجسم تصویر تو تنها با رنگ عشق در ذهنم كشیده شد!

تمام زیبایی های دشت عشق با حضور تو دیگر آن زیبایی را نداشت ،
 
چون تو در بین این همه زیبایی ها زیباتر بودی و
 
در مقابل زیبایی تو دشت عشق آن قشنگی خودش را از دست داده بود!

به هیچ نویسنده و قصه گویی اجازه نمیدهم كه از چهره و زیبایی تو سخن یا قصه ای
 
بگویند چون دوست ندارم تو تبدیل به قصه بی فرجام شوی!

دوست ندارم تو خاطره شوی چون تمام خاطرات روزی خواهند سوخت!

اجازه نمیدهم هیچ نقاشی چهره تو را ترسیم كند
 
چون چهره تو آنقدر زیباست كه هیچ نقاشی نمیتواند آن را ترسیم كند!


ارسال نظر

« نویسنده : مجید «» تاریخ ارسال : چهارشنبه 30 شهریور 1384 «» تعداد نظرات :  ()»

پست های قبلی

  انتظار 2 انتظار باران ساحل عشق وقتی تو آمدی غوغایی فراتر از عشق  تصویر عشق   عاشقانه عشق عشق عاشقانه از هر چه كه نوشتم باقی نماند به جز